بنا به دلایل نامعلوم O_o از اینجا کوچ کردم به اینجا : http://Vampir3.ir
یک سال دگر هم رفت…
یه چند وقتی میشه که اصلا وقت ندارم به اینجا و سایت سر بزنم. کار زیاد بود و وقت من کم
اما از اونجایی که روز های آخر سال روز های خوبی بوده واسم همیشه، چن دقیقه ای وقت گیر اومد تا بیام اینجا یه پست بدم، قالب رو هم به مناسبت سال نو عوض کردم، بخدا که.
سال نود سال خوبی بود، خیلی خوب
از همه نطر خوب بود
شروع سال که همیشه واسم خوبه چون تولدم همون اوایل سال و از اونجایی که یه فروردینی اصیلم
خیلی حال میکنم با اول سال. یکم که از اوایل سال گذشت کار سایت رو شروع کردیم، اوضاع افتاد رو غلطک، هر روز بیشتر از روز قبل جذب فدورای دوست داشتنی شدم، چیز های زیادی یاد گرفتم در مورد گنو/لینوکس، آزادی و….
با مهمترین فرد زندگیم آشنا شدم که خیلی حضورش بهم آرامش میده
خواهر زاده ی نازم یه سالش شد
فدورا 16 اومد و من رو بیشتر شیفته ی خودش کرد
و مهمتر از همه ی مسایلی که گفتم، خودم و همه افرادی که واسم مهم هستن سالم هستیم.
اما چند روزی هست که داشتم فکر میکردم واسه عید چی کار کنم تو اوقات بیکاری، یکی پیشنهاد کار با توزیع های دیگه رو داد، به نظر جالب اومد. واسه امتحان اوپن سوزی رو نصب کردم رو ماشین مجازی، بجز اون آفتاب پرست دوست داشتنی و جذابش، واقعا هیچ چیز دیگه ای از این توزیع نتونست منو به خودش جلب کنه، وقتی که ماشین رو بستم، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود : هیچی فدورا نمیشه
به نظرم فدورا هم اونقدر کوچه پس کوچه داره که بشه تو تعطیلات توش وقت گذرونی کرد
17 ساعت تا تحویل سال 91 باقی مونده
پیشاپیش سال نو رو به همه خواننده های وبلاگ (که احتمالا به تعداد انگشتان دست هستن
) تبریک میگم.
امیدوارم سال خوشی داشته باشین
روزهای بی حوصلگی
این روز ها به شدت بی حوصله ام به چندین و چند دلیل
در چند قدمی فدورا 16
الان که دارم این پست رو مینویسم، تنها چند ساعت با انتشار نسخه ی 16 از فدورای دوست داشتنی فاصله داریم. انتظار لذت بخشیه. انتظار برای تجربه ی شگفتی های جدید، ویژگی های جدید، امکانات خارق العاده ای که فقط و فقط تو فدورا میشه پیدا کرد. این انتظار باعث شد تا یکم به قبل فکر کنم. با سال پیش تو چنین روزایی که واسه اولین بار با فدورا آشنا شدم. واسه همین تصمیم گرفتم بگم چی شد که با فدوار آشنا شدم
سیاست چیست؟
واقعا تا حالا تعریفی به این زیبایی و شیوایی و رسایی از سیاست نه خوندم جایی و نه دیدم
از یک دید دیگه
خیلی ها ازش متنفر بودن، خیلی ها هم عاشقش بودن. این حالات واسه خودش هم بود؛ از خیلی ها متنفر بود و خیلی ها رو دوست داشت.
شاید کمی دیر باشه، 2-3 روزی از رفتنش میگذره اما، دوست داشتم که این مطلب رو بنویسم
اندر احوالات زندگی – یک
اندر احوالات زندگی، یه سری داستان و حرف و تخیلات و وهمات و ساخته های ذهنه خود شخص شخیص خودم میباشد.
این قسمت اولشه. تا ببینیم چی پیش میاد به خواندن ادامه دهید